تبليغاتX
Arashk
روزی چشم به دوستانش ـ حواس ـ گفت:«من در پشت این دره ها کوهی را می بینم که پوشیده از مه است.به راستی که چه کوه زیبایی است!»گوش لحظه ای به گفته های چشم گوش دادوگفت:«آنکوهی را که می بینی،کجاست من صدایش را نمی شنوم.»آنگاه دست گفت:«من بیهوده می کوشم آن کوهرا لمس نمی کنم،آنجا هیچ کوهی نیست.»بینی گفت:«من وجود کوهی را درک نمی کنم زیرا نمی توانم آن را ببویم،پس کوهی در آنجا نیست.»سپس چشم به سوی دیگری نگاه کرد و خندید،در حالی که حواس دیگر درباره ی چیزی که چشم را به گمراهی افکنده است تاچنین خیالبافی هایی کند،سرگرم بحث و گفتوگو شدندوبه این نتیجه رسیدند که بی شک چشم عقلش را از دست داده و از راه به در شده است!

چشم به این خوشگلی بهش می آد دیوونه باشه...

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 16:6  توسط پریا | 
زندگی بر دوش ما، بار گرانی بیش نیست

                              عمر جاویدان،عذاب جاودانی بیش نیست

لاله بزم آرای گلچین گشت و گل،دمساز خار

                             زین گلستان بهره بلبل،فغانی بیش نیست

مـیکند هر قطره اشکی،ز داغی داستان

                            گر چوشمعم،شکوه دل را زبانی بیش نیست

آنچنان دور از لبش بگداختم که از تاب درد

                           چون نی اندام نحیفم استخوانی بیش نیست

من اسیرم در کف مهر . وفای خویشتن

                          ورنــه او سـنگین دل نامهربانی بیش نیست

دلشکسته

+ نوشته شده در  پنجشنبه 11 مرداد1386ساعت 17:1  توسط پریا | 
در باغ پدرم دو قفس بود.در درون یکی از آنها شیری بود که بردگان پدرم آن را از سخره های نینوا آورده بودند و در قفس دوم پرنده ای آواز خوان بود که هرگز ازنغمه سرایی خسته نمی شد.پرنده هر روز صبح،    شیر را صدا می کرد و به او سلام می داد و می گفت:صبح بخیر ای برادر زندانی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 22:0  توسط پریا | 
روزی سگ دانایی از کنار گربه ها گذشت،اما وقتی به آنها نزدیک شد،دریافت که آنها هیچ توجهی به او نمی کنند.از کارشان تعجب کرد و ایستاد.در این هنگام،گربه ای بزرگ و تنومند که آثار قدرت و هیبت از چهره اش نمایان بود،به دوستانش نگاه کرد و گفت:«ای برادران مؤمن!همواره دعا کنید،زیرا اگر دعا هایتان رابسیار تکرار کنید،درخواستتان اجابت می شود و از آسماان موش می بارد.»                                    سگ دانا با شنیدن این سخن در دل خود به حماقت آنها خندید و همچنان که از آنان دور می شد،با خود این چنین گفت:«در فهمیدن آنچه اجداد ما در کتاب ها نوشته اند،نادان تر و احمق تر از این گربه ها وجود ندارد.مگر آنها درکتاب های پیشینیان نخوانده اند که آنچه با راز و نیاز مکرر از آسمان فرودمی آید،استخوان است نه موش؟!»

                                           خودشه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مرداد1386ساعت 21:41  توسط پریا | 
پدرم بود آری،به یاد می آورم چهره اش را که در آن سرما چگونه به دادم رسید و دستان گرمش را بر روی شانه هایم گذاشت و چگونه آن پسرک بی تربیت را از من دور کرد                                                 کاش امروز  هم اینجا بود و من را از تنهایی درمی آورد.فکرمی کنم سه شب پیش بود که به انتظارش بودم تا بیاید و آن شب که روزش بود را باهم جشن بگیریم و من بابت همه چیز ازش تشکر کنم اما...       اما باز مثل همیشهنیامد و من تنها...می خوام بهش بگم روزت مبارک ای همه کس من... 

تقدیم به همه ی پدران

این روز را به همه fatheran تبریک می گویم

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مرداد1386ساعت 15:22  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  شنبه 6 مرداد1386ساعت 18:37  توسط پریا | 
می گفت این قدر دوستت دارم که اگر بگی بمیر می میرم ...

باورم نمی شد،فقط یک امتحان ساده...

سال هاست که در تنهایی خود پژمردهام...

ای کاش هیچ وقت امتحانش نمی کردم.

                                       

+ نوشته شده در  جمعه 22 تیر1386ساعت 20:17  توسط پریا | 

انسان با سه بوسه تکمیل می شود:

بوسه مادر که با آن پا به عرصه ی خاک می گذارد،

بوسه ی عشق که یک عمر با آن زندگی می کند،

بوسه ی خاک که با آن پا به عرصه ی ابدیت می گذارد.

 

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود،

توی بازار صداقت کمی ارزانی بود،

کاش اگر گاه به هم کمی لطف می کردیم...

ساده و پنهانی بود!!!

 

بنوش به سلامتی هر چی عاشقه:

به سلامتی سه کس:غریب،تنها،بی کس

به سلامتی گاو چون نگفت من گفت ما

به سلامتی کرم خاکی به خاطر خاکی بودنش

به سلامتی خیار به خاطر اینکه یار دارد

به سلامتی شلغم به خاطر اینکه غم دارد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 تیر1386ساعت 16:5  توسط پریا | 

    گفت و گوی ماه و نابینا

نابینا گفت:دوستت دارم،

ماه گفت:تو که منو نمی بینی چطوری دوستم داری؟

نابینا:اگر می دیدمت عاشق زیباییت می شدم،اما الان که نمی بینمت عاشق خودت هستم!

 

    خورشید

فاصله،عشق های معمولی را از بین می برد،اما عشق های بزرگ و جاودانه را شدت می بخشد مانند

باد که شمع را خاموش می کند و آتش را شعله ور!

+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 15:52  توسط پریا | 
+ نوشته شده در  شنبه 16 تیر1386ساعت 10:3  توسط پریا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
شکسته جلوه گلبرگ،از بر و دوشت
دمیده پرتو مهتاب،از بنا گوشت
مگر به دامن گل سرنهاده ای شب دوش؟
که آید از نفس غنچه،بوی آغوشت
میان آنهمه ساغر،که بوسه می افشاند
بر آتشین لب جان پرور قدح نوشت

نوشته های پیشین
مرداد 1386
تیر 1386
پیوندها
آرتمیس
ساحل غم
غروب شادی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان